|
و توکل عل الله وكفي بالله وكيلا (احزاب آيه 3 )
|
در کارگه کوزهگري رفتم دوش ديدم دو هزار کوزه گويا و خموش
ناگاه يکي کوزه برآورد خروش کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش

چون حاصل آدمی در اين شورستان جز خوردن غصه نيست تا کندن جان
خرم دل آنکه زين جهان زود برفت و آسوده کسی که خود نيامد به جهان

از تن چو برفت جان پاک من و تو خشتي دو نهند بر مغاک من و تو
و آنگاه براي خشت گور دگران در کالبدي کشند خاک من و تو

اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بيکار است
میخور که زمانه دشمنی غدار است دريافتن روز چنين دشوار است

اين يکد و سه روز نوبت عمر گذشت چون آب بجويبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا ياد نگشت روزي که نيامدهست و روزي که گذشت
